ندای دوست!
به نام دستان کمک بخش
سفره دل را کنار آب دریا باز کردم آرمیدم ایستادم روی شن ها راه رفتم در خیالم با تو بودم شعر هایم را برای ماه خواندم با ستاره گفت گو کردم باد با ما بود ابر تنها بود لیک اورا بر زمین خواندم قطره قطره بر زمین آمد جشن پیوند قطره و شبنم جیرجیرک ها سرود عشق سر دادند خوب خندیدیم... برگی از دفتر خاطرات.. اگر می خواهید زندگی کنید از تمام زندگی استفاده کنید و تلفش نکنید هر احساس و هر تپشی می تواند بسیار شیرین باشد باید آنرا بچشید زندگی یک
مهمانیست گرم اش کنید برقصید و آهنگ هرچه باشد از آهنگ و رقصیدن دست بر ندارید هر دقیقه و هر روز را از همه چیز طوری استفاده کنید ککه آن را مثل زندگی کنید “چون منکه خیال دارم همه ی عمرم را زندگی کنم” If you wana live your life Live it all the way and don’t waste it Every feeling, every beat can be so very sweet you gotta taste
it Life is a party, make it hot Dance; don’t ever stop whatever rhythm Every minute, every day, take them all the way you gotta live "Cause I’m gonna live my life" می خوام یه موضوعی رو
مطرح کنم که یه موقعی موضوع انشای سال دوم راهنماییم بود..! موضوع انشا این بود: اگه بهتون بگن که یه روز
از عمرتون مونده چی کار می کنید؟! اون موقع به نظرم هیچی نمی
اومد و غصه ی نمره انشامو می خوردم که با این موضوع سخت چطور می تونم یه انشای
خوب بنویسم...! حالا از موضوع انشا
خارج بشیم فکر می کنم این سوال جای فکر داره... شاید الان که به این
موضوع فکر می کنم می بینم چقدر کار به ذهنم می یاد که توی اون یه روز مهلت باید
انجام بدم.. و اول از همه این به فکرم
می یاد که اصلا وظیفه ی من تو این دنیا چی بوده ؟ درست انجامش دادم؟! اصلا معنی زندگی رو فهمیدم
... ؟هدف از زندگی مسلما هدف بزرگتری باید باشه... نه کارای روزمره.. اصلا قبل از این به مرگ
فکر کردم؟ وحالا که باید فکر کنم
بعدش با چی روبرو هستم... . فکر می کنم به اندازه ی یه
عمر فکر دارم برای اون روز اما برای فکر کردن الان دیگه فرصت نمونده.. خوب می خوام تو نظرات
راجع به این موضوع نظرتونو بگین.. و پیشاپیش شهادت امیرالمومنان
علی علیه السلام رو به همتون تسلیت می گم توی این شب هایی که از
هزار سال هم بهتره یه گوشه ای ما رو یاد کنید.. اعمال همگی قبول درگاه
حق. یک نفر در آب دارد می سپارد جان یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی این دریای تیره و سنگین که می دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوان را تا توانایی بهتر را پدید ارید آن زمان که ننگ می بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان! آی آدم ها که بر ساحل بسط دلگشا دارید! نان به سفره جامه تان بر تن یک نفر در آب می خواند شمارا موج سنگین را به دست خسته می کوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون می کند زین آبها بیرون گه سر گه پا. آی آدم ها! او زراه دور این کهنه جهان را باز می پاید می زند فریاد امید کمک دارد آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید ! موج می کوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده .پس مدهوش. می رود نعره زنان وین بانگ باز از دور می آید: "آی آدم ها"... در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آب های دور و نزدیک باز در گوش این ندا ها: "آی آدم ها"... "نیما یوشیج"
| Design By : Night Skin |

